چشم ها نگهبان دل هايند
من خواب دیده ام که کسی می آید...
من خواب یک ستاره قرمز دیده ام،
و پلک چشمم هی می پرد،
و کفش هایم هی جفت می شوند...
و کور شوم اگر دروغ بگویم.
کسی می آید،
کسی دیگر،
کسی بهتر،
کسی که مثل هیچکس نیست،
و مثل آن کسی است که باید باشد،
و قدش از درخت های خانه معمار هم بلندتر است!
و صورت اش
از صورت امام زمان هم روشن تر است،
و اسمش آن چنان که مادر
در اول نماز و در آخر نماز صداش می کند.
یا قاضی الحاجات است.
و می تواند تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
با چشم های بسته بخواند.
من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
کسی می آید
و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند
و نمره مریض خانه را قسمت می کند
و سهم ما را می دهد،
من خواب دیده ام...!
مصطفی مستور ::: روی ماه خداوند را ببوس!
حرف را، درد را، در دل
دل را در خود
خود را در لاک وجود
لاک وجود را در هفت پستوی پنهان خانه
نهان باید کرد...!
غریب باید بود و ماند ...!
در خود ...
و با خود ...
حالا می فهمم ...
همه تلاشم را می کنم ...
احساسم را در لفاف کلمات ...
و
حرفهایم را در بغچه جملات می پیچم ...
کلمات را مترنم از احساسم
و
جملات را سر شار از افکارم
حالا، هر کسی نمی فهمد چه می گویم ... چه می خواهم ... چه می طلبم ...
جز همانی که باید ...
یه من ... یه تو ... یه فاصله ...
نه ...
نشد...!
بی من ... یه تو ... یه فاصله ...
نه ...
نشد ...!
یه من ... بی تو ... یه فاصله ...
نشد ...!
یه من ... یه تو ... بی فاصله ...
حالا شد ...!
زخم های آدم ها سرمایه است ...
سرمایه ات رو با این و اون تقسیم نکن ...
دادنکش ... هوار نکش ...
آروم و بی سر و صدا ... همه چیز رو تحمل کن ...
ـــــــــــــــــــــــ
پی نوشت :
این روزهای پر از گمراهی و سردرگمی.
مشکل قدیمی و همیشگی آدمیزاد
مشکل انتخاب!
بار زندگی که بر دوش می کشی، بار مقدسی است ...
به آن بنگر ...
آنرا حمل کن ... با غم و رنج و اندوه ...
از جا در مرو ... پیوسته به پیش و به بالا برو ...
تا ...
تا ...
تا ...
به هدف برسی ...!
صدای گریه من
صدای رودخانه را می پوشاند
صدای طلوع را می پوشاند
صدای تولد بهار را می پوشاند
و جمیع اصوات عالم را
اگر کسی باشد که بشنود ...
اگر کسی باشد
گم مي شوي...
در انبوه نقاب هاي يوميه ات
.
.
.
تو هم نبودي
آنچه مي پنداشتم
و يا حتي
مي ساختم از تو
بي
ريا
بي
نقاب
ساده ...!
لعنت بر نقاب هات که با آنها
مکرر
به شعورم توهين کردي
و به سادگي ام تجاوز*
دير زماني است آموخته ام:
فراموش کنم...!
فراموش کنم:
سخت
ولي
سريع
سريع
و
سخت
سخت...سخت...سخت...!
حالا:
تو را...!
ميداني؛
اين رسم ماندن است:
يادم تو را فراموش...!
من نسبتي دارم با
تمام کولي هاي آواره دنيا
و آنها که آوارگي را
از اجداد خويش به ارث برده اند
و با پرندگان
که خانه هايشان را در پناه بادهاي سرگردان مي سازند
و با طوفان
که از ابتداي خلقت با جستوي پايان ناپذيرش
کوهها و دشتهاي بي انتها را در مي نوردد.
و با آبهاي جاري احساس که به اميدي از ريشه بالا مي روند
شايد همان کولي آواره
پرنده بي خانه
طوفان سرگردان
يا
جاري اميدوار
من باشم...
به بزرگترين آرزوهام فکر مي کنم ...
.
.
.
خنده ام مي گيره...
چون در قبال کوچکترين آرزوهاي ديگري
کوتاهترين اند...
چه بی صدا
می شکند
کاسهء آرزوهای
این طفلک بیچاره دلم ...
و
چه عظیم است
غم
نان خیال
چه بلند است
صدای من
وتنهایی من
وچه کوتاه
نخ حوصله ات
وچه نزدیک
نفس آخرمن
وخدا
نزدیک است
از ميدان در نرو!
خسته نشو!
از در به دري نترس!
کمر خم نکن!
هيچ تعهدي جز به وجدانت نسپار!
تمام روز را راه می رفتیم...
خسته، تشنه، پشیمان از زندگی!
به دیواری رسیدیم غیر قابل نفوذ
می گفتند آن سوی این سد عظیم،
آرزوها برآورده می شوند
او تمام رموز عبور را به من آموخت
و گفت: «گاهی شایسته ها مجال نمی یابند
توانستن و نرسیدن را بیاموز،
وقت بازگشت است!!!»
ترا من دوست میدارم
تو نیمی از من سرگشته بیآشیان هستی
شبانگاهی که سنگ تنم را از تو تراشیدند
ترا از من جدا کردند.
مرا با دانههای رنج پروردند
مرا با غمهای جاویدان آشنا کردند
ولی تو آشنای دیرین من بودی
بدان ای گوهر زیبا
ترا بضرب تیشه شعرم
به سنگ جاودانیها
نقش میبندم
من بی تو
قصر قلب پاکم را
به ضرب تیشه غم ویران میکنم
و از مژگان چشمانم چون ابر پر گرفته تازه از دنیا
به هر دم اشک میریزم
به پائیزان میریزم
تو را من دوست میدارم
و بی تو میسوزم
بدان من بی تو میمیرم.
هیچ جای دنیا
نقطه امیدی نیست
نه تکیه گاهی، نه پناهی
و نه کسی مورد اعتماد!
و تو تنهای تنهای تنها
نظاره گر دروغ ها و
فریبهای اطرافیانی
حتی عزیزترین عزیزانت
حتی هم اویی که
برای خود پناهش می دانی
اما نمیدانی که امیدی عبث داری
حتی به او که در سوگ پدرت می گرید...
من به خشنودی خود می نگرم
و به این که
نفس عشق چه حالی دارد
و به این که تو چرا
با همه شوق مرا می خوانی
و به یک قهر مرا می رانی
من به یکرنگی این آینه ها مشکوکم
که مرا با همه سادگی ام
چون کلافی پر از گمراهی
چون مترسک پر از ویرانی
به هزار گونه مثل یک هیچ
نمایان کردند
من در اینجا نفسم تنگ شده است
بس که گرداگردم پر از دیوار است
گر نبودی اینجا
گر دلت با دل من ساده و یکرنگ نبود
بی گمان غصه مرا می دزدید
می سپردم به خزان
در دو دست توانای خزان می مردم
بی تو دستم سرد است
بی تو روحم چون موج بیقرار است
دلم در تپش و در شور است
با تو اما شادم
تو شبیه بادی
من شبیه بادبادک
تا تو هستی هستم
بی تو اما ورقی کاغذ و
هیچ ...
تو هم با من نبودی
مثل من با من
و یا حتی
مثل تن با من
آن که می پنداشتم
باید هوا باشد
و یا حتی گمان می کردم این تو
باید
از خیل خبرچینان
جدا باشد
تو هم با من نبودی
آن که ذات درد را
باید
صدا باشد
و یا با من
چنان هم سفره شب
باید از جنس
من و عشق و خدا باشد
تو هم از ما نبودی
تو هم مومن نبودی
بر گلیم ما
و حتی در حریم ما
ساده دل بودم که می پنداشتم
دستان نا اهل تو باید
مثل هر عاشق
رها باشد
تو هم از ما نبودی یار
ای آوار
ای سیل مصیبت بار
"دوست داشتن از عشق برتر است . عشق يک جور جوشش کور است و پيوندي از سر نابينائي ، اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج ميابد .
عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ هاي تقريبا مشابهي متجلي ميشود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشترکي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه خاص خويش دارد و از روح رنگ ميگيرد و چون روح ها برخلاف غريزه ها هر کدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعمي و عطري ويژه خويش دارد ، مي توان گفت که به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست .
عشق با شناسنامه بي ارطبات نيست و گذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر ميگذارد ، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميکند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست .
عشق در هر رنگي و سطحي ، با زيبائي محسوس ، در نهان يا آشکار ، رابطه دارد . چنانکه " شوپنهاور" ميگويد : (( شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد ، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه کنيد ))!
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبائي هاي روح که زيبائي هاي محسوس را به گونه اي ديگر ميبيند . عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت .
عشق با دوري و نزديکي در نوسان است ، اگر دوري به طول بينجامد ضعيف ميشود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال ميکشد .و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و (( ديدار و پرهيز )) ، زنده و نيرومند ميماند . اما دوست داشتن با اين حالت نا آشناست . دنيايش دنياي ديگريست .
عشق جوششي يکجانبه است ، به معشوق نمي انديشد که کيست ، يک خود جوشي ذاتي است ، و از اين رو هميشه اشتباه ميکند . در انتخاب به سختي ميلغزد و يا همواره يکجانبه ميماند و گاه ميان دو بيگانه ناهماهنگ ، عشقي جرقه ميزند و چون در تاريکي است و يکديگر را نميبينند ، پس از انفجار اين صاعقه است که در پرتو روشنائي آن چهره يکديگر را ميتوانند ديد و در اينجاست که گاه پس از جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق که در چهره هم مينگرند ، احساس ميکنند هم را نميشناسند و بيگانگي و نا آشنائي پس از عشق – که درد کوچکي نيست – فراوان است .
اما دوست داشتن در روشنائي ريشه ميبندد و در زير نور سبز ميشود و رشد ميکند و از اين روست که همواره پس از آشنائي پديد ميايد . و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنائي را در سيما و نگاه يکديگر ميخوانند ، و پس از ((آشنا شدن)) است که ((خودماني)) ميشوند - دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عين رو در بايستي ها احساس خودماني بودن کنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است که به سادگي از زير دست احساس و فهم ميگريزد - و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و کلام يکديگر احساس ميشود و از اين منزل است که ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر به چشم ميبينند که به پهندشت بيکرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لک دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاک و صميمي (( ايمان)) در برابرشان باز ميشود و نسيمي نرم و لطيف - همچون روح يک معبد متروک که در محراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايش مناره تنها و غريب آنرا به لرزه در مياورد – هر لحظه پيام الهان هاي تازه آسمانهاي ديگر و سرزمين هاي ديگر و عطر گلهاي مرموز وجانبخش بوستانهاي ديگر را به همراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روي ايندو ميزند .
عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني ((فهميدن)) و ((انديشيدن)) نيست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين ميکند و با خود به قله بلند اشراق ميبرد .
عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق ميافريند و دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در دوست ميبيند و ميابد .
عشق يک فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق .
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن .
عشق بينائي را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد .
عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان .
عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شک ناپذير .
از عشق هرچه بيشتر ميشنويم سيرابتر ميشويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر .
عشق هرچه ديرتر ميپايد کهنه تر ميشود و دوست داشتن نو تر .
عشق نيروئيست در عاشق ، که او را به معشوق ميکشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ايست در دوست ، که دوست را به دوست ميبرد . عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست .
عشق معشوق را مجهول و گمنام ميخواهد تا در انحصار او بماند ، زيرا عشق جلوه اي از خود خواهي يا روح تاجرانه يا جانورانه آدميست ، و چون خود به بدي خود آگاه است ، آنرا در ديگري که ميبيند ؛ از او بيزار ميشود و کينه برميگيرد . اما دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزيز ميخواهد و ميخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . که دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت اهورائي آدميست و چون خود به قداست ماورائي خود بيناست ، آنرا در ديگري که ميبيند ، ديگري را نيز دوست ميدارد و با خود آشنا و خويشاوند ميابد .
در عشق رقيب منفور است و در