چشم ها نگهبان دل هايند
... به یاد آور که
زندگی من باد است!
و چشمان من دیگر
نیکویی را نخواهند دید
چشم کسی که مرا می دید
دیگر به من نخواهد نگریست
و چشمانت برای من
نگاه خواهد کرد
و من
دیگر نخواهم بود!
نه از آغاز چنین رسمی بود
و نه فرجام چنان خواهد شد
که کسی جز تو
تو را دریابد!
تو در این راه رسیدن به خودت
تنهایی
ظلمتی هست اگر
چشم از کوچه یاری بردار
و فراموش کن این کهنه خیال:
"نور فانوس رفیقی که
تو را دریابد
دست یاری که بکوبد در را
پرده از پنجره ها برگیرد
قفل را بگشاید..."
کوله بارت بردار
دست تنهایی خود را تو بگیر
و از آئینه بپرس:
منزل روشن خورشید کجاست؟
شوق دریا اگرت هست
روان باید بود
ورنه در حسرت همراهی رودی
به زمین خواهی شد
مقصد ازشوق رسیدن خالی است
راه سرشار امید
و بدان کاین امروز
منتظر فردایی است
که تو دیروز
در امید وصالش بودی...
بهترین لحظه راهی شدنت اکنون است
لحظه را دریابیم
باور روز برای گذر از شب کافیست
نه از آغاز چنین رسمی بود
که سرانحام چنان خواهد شد...