تبليغاتX
گاه نوشت هایی درباره همه چیز و هیچ چیز

چشم ها نگهبان دل هايند

 

تمام روز را راه می رفتیم...

خسته، تشنه، پشیمان از زندگی!

به دیواری رسیدیم غیر قابل نفوذ

می گفتند آن سوی این سد عظیم،

آرزوها برآورده می شوند

او تمام رموز عبور را به من آموخت

و گفت: «گاهی شایسته ها مجال نمی یابند

توانستن و نرسیدن را بیاموز،

وقت بازگشت است!!!»

+ ارسال در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 15:39  توسط yaghma  | 

 

ترا من دوست می‌دارم

تو نیمی از من سرگشته بی‌آشیان هستی

شبانگاهی که سنگ تنم را از تو تراشیدند

ترا از من جدا کردند.

مرا با دانه‌های رنج پروردند

مرا با غم‌های جاویدان آشنا کردند

ولی تو آشنای دیرین من بودی

بدان ای گوهر زیبا

ترا بضرب تیشه شعرم

به سنگ جاودانیها

نقش می‌بندم

من بی تو

قصر قلب پاکم را

به ضرب تیشه غم ویران می‌کنم

و از مژگان چشمانم چون ابر پر گرفته تازه از دنیا

به هر دم اشک می‌ریزم

به پائیزان می‌ریزم

تو را من دوست می‌دارم

و بی تو می‌سوزم

بدان من بی تو می‌میرم.

+ ارسال در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 8:10  توسط yaghma  |