چشم ها نگهبان دل هايند
من نسبتي دارم با
تمام کولي هاي آواره دنيا
و آنها که آوارگي را
از اجداد خويش به ارث برده اند
و با پرندگان
که خانه هايشان را در پناه بادهاي سرگردان مي سازند
و با طوفان
که از ابتداي خلقت با جستوي پايان ناپذيرش
کوهها و دشتهاي بي انتها را در مي نوردد.
و با آبهاي جاري احساس که به اميدي از ريشه بالا مي روند
شايد همان کولي آواره
پرنده بي خانه
طوفان سرگردان
يا
جاري اميدوار
من باشم...
به بزرگترين آرزوهام فکر مي کنم ...
.
.
.
خنده ام مي گيره...
چون در قبال کوچکترين آرزوهاي ديگري
کوتاهترين اند...