چشم ها نگهبان دل هايند
گم مي شوي...
در انبوه نقاب هاي يوميه ات
.
.
.
تو هم نبودي
آنچه مي پنداشتم
و يا حتي
مي ساختم از تو
بي
ريا
بي
نقاب
ساده ...!
لعنت بر نقاب هات که با آنها
مکرر
به شعورم توهين کردي
و به سادگي ام تجاوز*
دير زماني است آموخته ام:
فراموش کنم...!
فراموش کنم:
سخت
ولي
سريع
سريع
و
سخت
سخت...سخت...سخت...!
حالا:
تو را...!
ميداني؛
اين رسم ماندن است:
يادم تو را فراموش...!