تبليغاتX
گاه نوشت هایی درباره همه چیز و هیچ چیز

چشم ها نگهبان دل هايند

 

من خواب دیده ام که کسی می آید...

من خواب یک ستاره قرمز دیده ام،

 و پلک چشمم هی می پرد،

و کفش هایم هی جفت می شوند...

و کور شوم اگر دروغ بگویم.

کسی می آید،

کسی دیگر،

کسی بهتر،

کسی که مثل هیچکس نیست،

و مثل آن کسی است که باید باشد،

و قدش از درخت های خانه معمار هم بلندتر است!

و صورت اش

از صورت امام زمان هم روشن تر است،

و اسمش آن چنان که مادر

در اول نماز و در آخر نماز صداش می کند.

یا قاضی الحاجات است.

و می تواند تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را

با چشم های بسته بخواند.

من پله های پشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره را هم شسته ام

کسی می آید

و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند

و نمره مریض خانه را قسمت می کند

و سهم ما را می دهد،

من خواب دیده ام...!

 

 

مصطفی مستور ::: روی ماه خداوند را ببوس!

 

+ ارسال در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 13:7  توسط yaghma  | 

 

حرف را، درد را، در دل

دل را در خود

خود را در لاک وجود

لاک وجود را در هفت پستوی پنهان خانه

نهان باید کرد...!

غریب باید بود و ماند ...!

در خود ...

و با خود ...

حالا می فهمم ...

 

+ ارسال در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 19:18  توسط yaghma  |