چشم ها نگهبان دل هايند
من خواب دیده ام که کسی می آید...
من خواب یک ستاره قرمز دیده ام،
و پلک چشمم هی می پرد،
و کفش هایم هی جفت می شوند...
و کور شوم اگر دروغ بگویم.
کسی می آید،
کسی دیگر،
کسی بهتر،
کسی که مثل هیچکس نیست،
و مثل آن کسی است که باید باشد،
و قدش از درخت های خانه معمار هم بلندتر است!
و صورت اش
از صورت امام زمان هم روشن تر است،
و اسمش آن چنان که مادر
در اول نماز و در آخر نماز صداش می کند.
یا قاضی الحاجات است.
و می تواند تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
با چشم های بسته بخواند.
من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
کسی می آید
و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند
و نمره مریض خانه را قسمت می کند
و سهم ما را می دهد،
من خواب دیده ام...!
مصطفی مستور ::: روی ماه خداوند را ببوس!
حرف را، درد را، در دل
دل را در خود
خود را در لاک وجود
لاک وجود را در هفت پستوی پنهان خانه
نهان باید کرد...!
غریب باید بود و ماند ...!
در خود ...
و با خود ...
حالا می فهمم ...