تبليغاتX
گاه نوشت هایی درباره همه چیز و هیچ چیز - دستان نا اهل تو

چشم ها نگهبان دل هايند

 

تو هم با من نبودی

مثل من با من

و یا حتی

مثل تن با من

آن که می پنداشتم

 باید هوا باشد

و یا حتی گمان می کردم این تو

باید

از خیل خبرچینان

جدا باشد

تو هم با من نبودی

آن که ذات درد را

باید

صدا باشد

و یا با من

چنان هم سفره شب

باید از جنس

من و عشق و خدا باشد

تو هم از ما نبودی

تو هم مومن نبودی

بر گلیم ما

و حتی در حریم ما

ساده دل بودم که می پنداشتم

دستان نا اهل تو باید

مثل هر عاشق

رها باشد

تو هم از ما نبودی یار

ای آوار

ای سیل مصیبت بار

 

+ ارسال در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 10:47  توسط yaghma  |