چشم ها نگهبان دل هايند
من به خشنودی خود می نگرم
و به این که
نفس عشق چه حالی دارد
و به این که تو چرا
با همه شوق مرا می خوانی
و به یک قهر مرا می رانی
من به یکرنگی این آینه ها مشکوکم
که مرا با همه سادگی ام
چون کلافی پر از گمراهی
چون مترسک پر از ویرانی
به هزار گونه مثل یک هیچ
نمایان کردند
من در اینجا نفسم تنگ شده است
بس که گرداگردم پر از دیوار است
گر نبودی اینجا
گر دلت با دل من ساده و یکرنگ نبود
بی گمان غصه مرا می دزدید
می سپردم به خزان
در دو دست توانای خزان می مردم
بی تو دستم سرد است
بی تو روحم چون موج بیقرار است
دلم در تپش و در شور است
با تو اما شادم
تو شبیه بادی
من شبیه بادبادک
تا تو هستی هستم
بی تو اما ورقی کاغذ و
هیچ ...