چشم ها نگهبان دل هايند
دير زماني است آموخته ام: فراموش کنم...! فراموش کنم: سخت ولي سريع سريع و سخت سخت...سخت...سخت...! حالا: تو را...! ميداني؛ اين رسم ماندن است: يادم تو را فراموش...!
چقدر به افق های تهی از پرنده خیره شوم؟
چقدر به خیابان ها با حسرت و نگرانی
چشم بدوزم؟
چقدر گلهای سرخ را به یاد تو
در دفتر خاطراتم جای دهم؟
هر روز پنجره تنهایی ام را می گشایم
و بی صبرانه به گیسوان خورشید
خیره می شوم
و به سوی سرزمین های سکوت گرفته
به سوی جزیره های ناشناخته ای که
به خیال من آنجا چکیده ای
به همه نام ها می خوانمت
به همه لهجه ها فریادت می زنم
اما تو نیستی،
هستی، اما نمی آیی؛
مگر نه ؟!
من؛
نه صدایم،
نه روشنی.
من
طنین تنهایی تو هستم!
طنین تاریکی تو...
RSS