چشم ها نگهبان دل هايند
صدای گریه من
صدای رودخانه را می پوشاند
صدای طلوع را می پوشاند
صدای تولد بهار را می پوشاند
و جمیع اصوات عالم را
اگر کسی باشد که بشنود ...
اگر کسی باشد
چقدر به افق های تهی از پرنده خیره شوم؟
چقدر به خیابان ها با حسرت و نگرانی
چشم بدوزم؟
چقدر گلهای سرخ را به یاد تو
در دفتر خاطراتم جای دهم؟
هر روز پنجره تنهایی ام را می گشایم
و بی صبرانه به گیسوان خورشید
خیره می شوم
و به سوی سرزمین های سکوت گرفته
به سوی جزیره های ناشناخته ای که
به خیال من آنجا چکیده ای
به همه نام ها می خوانمت
به همه لهجه ها فریادت می زنم
اما تو نیستی،
هستی، اما نمی آیی؛
مگر نه ؟!
من؛
نه صدایم،
نه روشنی.
من
طنین تنهایی تو هستم!
طنین تاریکی تو...
RSS