چشم ها نگهبان دل هايند
چه بی صدا می شکند کاسهء آرزوهای این طفلک بیچاره دلم ... و چه عظیم است غم نان خیال چه بلند است صدای من وتنهایی من وچه کوتاه نخ حوصله ات وچه نزدیک نفس آخرمن وخدا نزدیک است
چقدر به افق های تهی از پرنده خیره شوم؟
چقدر به خیابان ها با حسرت و نگرانی
چشم بدوزم؟
چقدر گلهای سرخ را به یاد تو
در دفتر خاطراتم جای دهم؟
هر روز پنجره تنهایی ام را می گشایم
و بی صبرانه به گیسوان خورشید
خیره می شوم
و به سوی سرزمین های سکوت گرفته
به سوی جزیره های ناشناخته ای که
به خیال من آنجا چکیده ای
به همه نام ها می خوانمت
به همه لهجه ها فریادت می زنم
اما تو نیستی،
هستی، اما نمی آیی؛
مگر نه ؟!
من؛
نه صدایم،
نه روشنی.
من
طنین تنهایی تو هستم!
طنین تاریکی تو...
RSS